باز ديرتر
درسني كه دارم …
سالهای سال دیرتر ،
اگر قرار باشد شهوت مرا دوباره دربرگيرد ،
اگرميل به عشق و معشوق بودن از من عبور كند ، ميل اينكه كسي بيايد ، سرانجام ، و مرا ببرد .
- شايسته ي آن خواهم بود ، نه ، چنين فكر نميكني ؟
من اين را مانند چنان دردي تصور خواهم كرد ، چنان فاجعه ي بي رحمانه اي ، چنان مصيبتي و پيش از هر چيز ، پيش از هر چيز ، ريشخندي چنان شرور ، يك شوخي زندگي ، نه؟  كه من خواهم گريخت ، كه ميجويم ، اميدوارم ، نيروي گريختن را ، كشيدن فريادي خشمناك و گريختن ، كه ازاو دور خواهم شد ،كه آني را كه مي آيد خواهم راند ، آني را كه خواهد گفت مرا دوست دارد و ميخواهد من نيز او را دوست داشته باشم و چنين جنايت بزرگي را مرتكب ميشود كه اين همه دير آمده …

بخشی از متن نمایشنامه 

خلاصه : "در خانه‌ام ایستاده بودم و منتظر بودم باران بیاید" نمایشنامه‌ای تک پرده‌ای است با پنج شخصیت که به نام‌های پیرترین زن، مادر، دختر ارشد، دختر دوم و جوان‌ترین دختر شناسانده می‌شوند. این پنج زن در یک عصر تابستان، در اتاقی از خانه‌شان نشسته‌اند و تا نزدیک سحرگاه فردا درباره‌ی مهم‌ترین مساله‌شان یعنی پسر ناپدیدشده‌ی خانواده که پس از سال‌ها بی‌خبری، عصر همین روز به خانه بازگشته است صحبت می‌کنند. سال‌های سال قبل، پسر (که از او باعنوان "برادر جوان" نام برده می‌شود) پس از یک نزاع شدید با پدرش توسط او از خانه رانده شده و دیگر هیچ‌وقت بازنگشته است؛ از آن پس این پنج زن زندگی خود را وقف انتظار برای بازگشت او کرده‌اند و در یک انزوای خود خواسته گرفتار آمده‌ا‌ند.

 باران..... باران.......   اونهایی که پای ثابت بخش معرفی کتاب اینجا هستند ، خیلی خوب می دونند که یکی از شاخصه هایی که می تونه منو به سمت یک کتاب جذب کنه ؛ عنوان اون کتابه....   بودند کتابهایی که اسمشون توی چک لیستم نبودند ، اما ناخوداگاه در حالیکه کتاب توی دستم بود، خودم رو پای صندوق دیدم....   این نمایشنامه هم از این قاعده مستثنی نبود.....       توی بد روزهایی شروع به خوندنش کردم. با ذهن خسته و درگیر...    روزهایی که از صبح تا بعد از ظهر سر یه کار اینور شهر بودم و بعد از پشتسر گذاشتن یـــــــــــــــــــــــه عالمه ترافیک تازه وقت می کردم ساعت 5 نهار بخورم....  غروبهامو توی فرهنگسرایی اون سر دیگه شهر می گذروندم....   اما با شوق.... سرکاری که دوستش داشتم و از لحظه به لحظه اش لذت می بردم....  انقدر که هر روز وقتی تموم می شد ، توی مسیر برگشت داخل مترو تاااااااااااازه می فهمیدم چقدر خسته ام.....    چند تا کتاب آخر رو به لطف مسیر طولانی و حدودا 2 ساعته تا خونه  خوندم....  حالا که فکر می کنم می بینم ، برای اون تایم  و اون روزهااااااااا  این کتاب ، اصلا انتخاب خوبی نبود.   بقول عاطفه اینروزها ما ذهنمون به شدت شلوغ هست   واقعا دیگه حوصله یه سری جملات پیچیده رو نداریم..... آره ، واقعا راست می گفت....   برای خوندن نمایشنامه  باید 6 دنگ حواس آدم پی تصویر سازی و تجسم فضا باشه ، حالا تو فکر کن  توی مترو  که از هر طرف یه صدا  حواستو پرت می کنه ، بخوااااااای نمایشنامه هم بخونی.... حتی نمایشنامه ساده و بی خم و پیچ..... !

خلاصه اینکه  تمام فضای این اثر ، یجورایی پر از انتظار بود.  شاید اصلا باران خودش استعاره از چیزی بود که تمام آدمهای اون خونه منتظر اومدنش بودند. که آیا  اصلا خواهد آمد یا نه.....؟    توضیح صحنه  حرکتها و حالتها  خیلی کم بودند و همین خیلی توی ارتباط برقرار نکردن من با این داستان تاثیر داشت.... بطوریکه  حس می کردم نمی تونم شخصیتها رو تصور کنم. حسم این بود که شخصیت پردازی  بد و یا انقدر پراکنده صورت گرفته که  نمی فهممش..  همش دیالوگ بود و دیالوگ.....                 

پیشنهادم اینه که در یک وضعیت مناسب ؛ شبیه وقتی که توی یه روز برفی ، لم دادید به رادیاتور کنار پنجره اتاقتون و هر از گاهی به بخاری که از ماگ شیرکاکائو بلند می شه نگاه می کنید و با آرامش صفحه های کتاب رو ورق می زنید ؛ بخونیدش...... نه دقیقا توی مترو!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

ژان-لوک لاگارس

 

ژان – لوک لاگارس : نمایشنامه نویس و کارگردان فرانسوی در سال ۱۹۵۷ به دنیا اومد . اولین نمایشنامه اش را که متاثر از نوشته های یونسکو  بود در دوره دبیرستان نوشت. لاگارس  در زمان کوتاهی سبک خود را پیدا کرد و به عنوان یکی از مهمترین نمایشنامه نویسان فرانسوی سال های 80 و 90 میلادی شناخته شد. از جمله شاخص ترین نمایشنامه های او  "خاطرات مبهمی از طاعون"  " سرزمین دور دست"  و همین کتاب است. در فرانسه از او به عنوان نمایشنامه نویس / شاعر یاد می کنند.  ژان – لوک لاگارس در سال 1995 در سن سی و هشت سالگی  در پاریس در گذشت. 

در خانه ام ايستاده بودم و منتظربودم باران بيايد.آسمان را نگاه می كردم همين گونه  كه هميشه آن را  نگاه می كنم، همان گونه كه هميشه آن را نگاه كرده ام،آسمان را نگاه می كردم  و همچنين دشت را نگاه می كردم  كه آرام سرازير و از خانه ی ما  دور می شود،جاده ای كه در پيچ و خم  جنگل ،آنجا،محو می شود. نگاه می كردم، عصر بود و من هميشه  عصرها نگاه می كنم،هميشه عصرها  در آستانه ی در می مانم  و نگاه می كنم . من آنجا بودم،ايستاده همانگونه كه  هميشه می ايستم،همانگونه  كه هميشه ايستاده ام،چنين تصور می كنم،آنجا بودم،ايستاده، و منتظر بودم كه باران بيايد،كه بيايد و روی دشت ببارد،روی جنگل و مزرعه ببارد و ما را تسكين دهد.

                                                                 منتظر بودم.

                                                                آيا من هميشه منتظر نبوده ام؟

 

( بخشی از متن نمایشنامه )