رعد و برق که در آغوشت پناهم می دهد

کنار تو احتمال همه چیز خوب است
رعد و برق که در آغوشت پناهم می دهد
باران که زیر چترت می کشانــَدم
و باد که موهایم را برای لمس دست هایت وسوسه می کند .

بگذار آسمان و زمین به سیم ِ آخر بزنند
من قوی ترین زن زمینم وقتی خانه ام میان بازوان تو باشد .

 

(نگار الهی)


.
.
.
پ.ن: چقدر همه چیز عجیبه...  همین رعد و برق امشب... همین پیغام نخوندۀ تو...

عکس کهنه...


دخترک آنچنان پر ذوق به دوربین چشم دوخته که انگار اصلا حواسش به اون نگاه مهربون نیست... نه به اون نگاه مهربون ، نه به سالهـــــــا بعد...    به سالهای بعدی که  قراره هر سال  و هر بار و همین شب که دلش می گیره  آروم و بی صدا بره سراغ این عکس...  به این قاب نگاه  کنه و حسرت بخوره. به سالهای بعدی که این فکر تمام آرزوش می شه...... پیش خودش فکر می کنه اگه زمان برگرده و یکبـــــــار ؛ فقط یک بارِ دیگه جلوی اون دوربین قرار بگیره ، بجای خیره شدن به دوربینِ لعنتی  برمی گرده و اون چشمهای مهربون رو می بوسه. چشمهای مهربونی که غیر از دخترکش هیچ کس و هیچ جا و هیچ دوربینی توجهش رو جلب نمی کنه.  اون دستهایی که  دستهای کوچولوشو تو دستش گرفته... اون دستهایی که محکم بغلش کرده. آخ... آخ که اگه اون روز به این روزها فکر می کرد.....  



پ.ن: تو نیستی و این تمام دلتنگی ِ دنیاست در شبی که مثلا تولدمه....

هیچ عشقی برای هیچ عشقِ دیگری جا نمی گذارد...

 

هیچ عشقی
برای هیچ عشقِ دیگری
جا نمی گذارد!

عشق ماده نیست
که بدانی چقدر جا می خواهد!
حس است
نفس است
هوا ست
می رود می رود...
تا تمام
ِ هر چه دل که داری

حتی اگر دریا
اگر اقیانوس...!


(مهدیه لطیفی)

تقدیر

هر چه هست جز تقدیری که مَنَش می شناسم نیست!
هر چه بود، جز تقدیی که تو را بازَت به من می شناسد نشانی نیست...!




(ساعت  2:04 )
 هفتۀ اولِ بهـــــــــــــار...
برای این حال عجیب  و شازده کوچولوی دوست داشتنی.

حس پرواز

گفتی دوستت دارم
و من به خیابان رفتم
فضای اتاق برای پرواز کافی نبود

 



(گروس عبدالملکیان)


پ.ن:  نمی دونم... شاید خیلی زوده برای این حس عجیب...
اما برای اولین بار حس پرواز دارم... شاید چون عجیب و غریب ترین آدمِ دنیا، این روزها بال پروازم شده...