مثل مادری 

از اندوهم مراقبت می‌کنم
بیدار می‌مانم تا صبح
پاشویه‌اش می‌کنم
دستش را می‌گیرم
گاهی می‌کارمش در گلدان
می‌گذارمش در شعاع نور
روزی یک‌بار آبش می‌دهم
پنجره را باز می‌کنم
هوای تازه می‌خواهد
گاهی چای تازه دم می‌کنم
می‌نشینیم روبه‌روی هم
می‌گویم
روزهایی که می‌توانستیم گریه کنیم
روزهای بهتری بود
چیزی نمی‌گوید ...

 

 

پ.ن: این روزها دلم عجیب و لعنتی گرفته.... دارم نگران خودم میشم. پاییز بیاد و ته دلم شور بپا نشه؟؟!  بارون پاییزی بیاد و من فقط اشک رو گونه هام روان شه؟؟؟   هلال نازک ماه د غروب و ببینم و دلم غنج نره؟!!  نه بارون نه پاییز نه هیچ چیز دیگری خوشحالم نکنه؟!!!!!!   مگه میشه؟؟؟   چی به سرم اومده؟ پیر شدم یا افسرده؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! نگرانم!!!!! زیاد نگرانم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!