فرهنگسرای نیاوران ، ساعت 22:05

اولین مهتاب
اولین ساعت 00:00


دُرُست لحظۀ ورود به فصل دوم با  هم بودن... یک فصل گذشت... یک بهار با تو...

دیگه کافیه!


گویا تنــها تنیجه صبوری ، سکوت و حرمت نگه داشتن ؛ وقیح تر کردنِ موجودات متوهم و جَو زده
است.

تقاطع فاطمی و کارگر ، ساعت 2

 

 

موزه... پارک... تو... پرسونا...
و تلفنی که silent بود.

جای عمیق زخمهای دلت...

به دشمنانت هزاران بار فرصت بده تا با تو دوست شوند ، اما به دوستانت یک فرصت هم نده که با تو دشمن شوند ، زیرا دوستانت جای عمیق زخمهای دلت را دقیق می دانند.....

(زرتشت)


پ.ن: امروز هر چی که بود پاک شد... یک اسم .... حتی شماره تلفن... حتی rain دوست داشتنی ِ من. لعتت به تو که مسبب تمام این ماجراهایی.

باغ فردوس ، ساعت 12:30


به خودم آمدم انگار...
تویی در من بود
این کمی بیستر از دل به کسی بستن بود!




پ.ن: پر از خنده... شیرین مثل ماست بستنی با طمع دارچین

دانشگاه ، ساعت 3:40


 همینجوری ، یهو ، بی خبر....

 

 

باغ فردوس ، ساعت 11:30


نزدیکت می شوم بوی دریا می آید ،
دور که می شوم  ، صدای باران!
بگو تکلیفم با چشمهایت چیست؟
لنگر بیاندازم عاشقی کنم ، یا چتر بردارم ، دلبری کنم؟

(بهرنگ قاسمی )


پ.ن: برای امروز ، رنگ دریا کنار بوته های سفید...