پارک نهج البلاغه ، ساعت 5

خدایا به امید تو...


پ.ن: اولین جلسه رسمی خونه ای که قراره کنار مدیر خوش تیپ  و مهربونش بترکونیم...

و نقطه پایان.

گاهی اوقات بعضی از تموم شدن ها فقط یک نقطه پایان کم دارند تا باورت بشه برای همیشـــــــــه تموم شدند ، باید به خاک بسپریشون و ازشون رد شی. . . .

...

من همه چیز رو سپردم به تو....
می دونم که اگه تو بخوای می شه و نخوای هیچوقت هیچ اتفاقی نمی افته. دُرُست مثل فلوت سحر آمیز.
این بار هم همه چیزم رو سپرم به تو...  کار... درس... عروسک چشم آبی... همـــــــه چیز.
پس مراقبم باش.

feeling disappointed


مگه می شه از عروسک شعر عاشقونه ساخت....


باغ فردوس ، ساعت 22

دریا با زاد روز چشمان تو نسبتی داشت ژرف
آبی بودید و بی‌ انتها...




پ.ن: ساعت 23:59 یازدهم تیرماهِ این تابستان.
دست های
تو ، دست های من ، عطر تو...

میدان انقلاب ، ساعت 3:45


کافه کتاب میدان فاطمی

چشم های آبی ِ تو...
اولین هدیه که دُرُست مثل مداد رنگی بود.

اپرای فلوت سحر آمیز

دیدی گفتم اگه تو بخوای می شه...
حتما می شه...

امشب ، تالار وحدت ، من بودم و تو . با همون نگاه مهربونت از اون بالا...