از دلم رُست گیاهی سر سبز! سر برآورد... درختی شد و نیرو بگرفت !


از دلم رُست گیاهی سر سبز
سر برآورد …. درختی شد و نیرو بگرفت !
برگ بر گردون سود
این گیاه سرسبز ،
این بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود !
و چه رویاهایی که تبه گشت و گذشت !
و چه پیوند صمیمیت ها که به آسانی یک رشته گسست !
چه امیدی ، چه امید ؟!
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید !
دل من می سوزد که قناری ها را پر بستند
که پر ِ پاک ِ پرستوها را بشکستند
و کبوتر ها را ….
آه ! کبوتر ها را ….
و چه امید عظیمی به عبث انجامید !


.

پ.ن: درست وقتی که حس کردم مهری ، در دلم رشد می کند....

 

چنان شاخه ی خشک روی درخت میان زمین و هوا مانده ام....

 

چنان مردم از بعد دل کندنت که روح من از خیر این تن گذشت
گلایه ندارم نرو گوش کن تو باید بدانی چه بر من گذشت
تو باید بدانی چه بر من گذشت زمانی که دیدم کجا میروی
تقاصت همین است عزیز دلم که بنشینی از کشتنم بشنوی
خودم خواستم با تمام وجود با تویی که نبود عاشقانه بمانم
من این عشق را با همین کوه غم روی دوش دلم تا ابد میکشانم
خودم خواستم با تمام وجود با تویی که نبود عاشقانه بمانم
من این عشق را با همین کوه غم روی دوش دلم تا ابد میکشانم

چنان شاخه ی خشک روی درخت میان زمین و هوا مانده ام
برای تو که سال ها رفته ای چگونه بگویم چرا مانده ام
چگونه بگویم چرا عاشقم مرا عشق راه فریبی شده
چگونه تورا می پرستم هنوز عجب روزگار غریبی شده
خودم خواستم با تمام وجود با تویی که نبود عاشقانه بمانم
من این عشق را با همین کوه غم روی دوش دلم تا ابد میکشانم
خودم خواستم با تمام وجود با تویی که نبود عاشقانه بمانم
من این عشق را با همین کوه غم روی دوش دلم تا ابد میکشانم

 

پ.ن: عجیببببب این ترانه روزبه بمانی تو دلم شور بپا می کنه... دلم می گیره واشک تو چشمام جمع میشه.

 

به خاطر آن روزها ..که میدانستم دیگر برنخواهی گشت اما هنوز ملتمسانه میخواستمت!

 

مرا نخواهی بخشید..
مرا بخاطر باران های بی وقتی که باریدند و نتوانستم کنار خودم نگهت دارم هرگز نخواهی بخشید..
به خاطر دست هایی که هر چه جستجویشان میکنم ..هرچه این ملافه ها ،کمد لباس ها، جیب‌ها..این آیینه ها را بالا پایین میکنم پیدایشان نمیکنم.. بخاطر هق هقِ شب‌هایی که باید باشی و نیستی.. بخاطر بی‌قراری های شبانه ای که از من دیوانه ای ساخته است که دیگر نمی‌خندد..
 
مرا نخواهی بخشید..
بخاطر ترانه های محزونی که مرا می‌آزارند..بخاطر نوشتن نامه هایی که میدانستم هیچگاه به دستت نخواهند رسید..بخاطر وقت‌هایی که مواظب خودم نبوده‌ام ..بخاطر خودت که آن دورها جا خوش کرده‌ای.. که بی من در دورترین جای ممکن، زندگی کردن را یاد گرفته ای...
 
تو ، هرگز مرا نخواهی بخشید.. روزی که بفهمی جسم من تا چه اندازه این زخم ها را به دوش کشیده است..روح من چه اندازه نبودنت را تاب آورده است.. تو ، مرا به خاطر این سکوت،(سکوتی که بخاطر خودت بود) این خیره شدن ها، لبخندهای نمایشی، این فریادهایی که روزی خواهم زد نخواهی بخشید..
 
نه فقط من! که خودت را.. همان عزیزِ از دست رفته‌ی مرا.. همان که هر کجا میروم ،دیوارها چهره‌ی او را برایم منعکس میکنند.. عشق دور افتاده‌ی من.. تا همیشه مخاطب.. تا همیشه معشوق.. تو ،خودت را روزی، بخاطر این حجم از تنهایی و حسرتی که در وجود کسی جاگذاشته‌ای نخواهی بخشید.. چقدر تاریکیِ این شبها‌ این چشم ها ،این جوانی ،غمبار و فسرده است و روزی خواهد رسید.. که به یاد می آوری این منِ همیشه نخواستنی را مشتی خاک در آغوش گرفته است.. روزی که تمام باران های بی‌هنگام، درجستجوی دست هایت..به تمام پنجره ها بی‌رحمانه بکوبند.. روزی که دیگر نه فقط این ورق های خیس، که بالشت نیمه شب‌هایت.. غرور مردانه‌ و دلتنگی دیرهنگاهمت تو را هم بیازارد..
 
مرا نخواهی بخشید..
به خاطر آن روزها ..که میدانستم دیگر برنخواهی گشت اما هنوز ملتمسانه میخواستمت!
بخاطر حالا... همین حالا  که جز خرابه ای متروک چیزی از آن کسی که دوست داشتی‌اش باقی نمانده است.. بخاطر این حماقت شیرین.. این دردی که لذتبخش است ..عزیزترینم.. تو مرا بخاطر این همه ظلمی که در نبودت به خودم کرده‌ام، هرگز نخواهی بخشید.. بخاطر لحظه‌ای که میخواهی در آغوشم بگیری و من دیگر توانایی بلند شدن نداشته باشم.. بخاطر روزی که یکبار برای همیشه دیر شده است و تو
هرگز خودت را نخواهی بخشید..
 
 
زهرا_مهدوی
 
 
 

9 شهریور

 
یه روزهایی فکر می کنم به اینکه مثلا چند سال پیش  این روز تقویم چکار می کردم؟! چه حالی داشتم؟! زیر این تاریخ چه چیزی یادداشت کردم؟! چکار می کردم؟ خوشحال بودم یا ناراحت؟!!! چیزی رو ثبت کردم که تا آخر عمر یادم بمونه یا فقط یه برنامه روزانه ساده بوده؟ اصلا با خودکار چه رنگی نوشتم؟؟؟ دو سال دیگه تو این روز در چه حالی ام ؟! اصلا هستم؟ نیستم؟  زندگی چه شکلیه؟! بارونی یا همچنان آفتابی؟! امروز بیشتر از همیشه و همیشه ذهنم درگیر این بازی عجیب شد... شماره ها وقتی پاشون رو تو تقویم ما می گذارن به طرز باور نکردنی ماهیتشون عوض میشه و تبدیل به یک مجسمه ی ماندگار میشن...
.
.
 
پ.ن: حواسمون به روزایی که می سازیم و یادداشت هایی که زیر هر شماره تقویم می‌نویسیم باشه، به یادداشت هایی که رو صفجه تقویم دیگران بر اساس حرف ها و کارهای ما نوشته می شه باشه... شاید عجییییییب زندگیمون رو از این رو به اون رو بکنه...
 
پ.ن: زیر شماره 9 برگه شهریور 96 من نوشته بود: امروز قرار بود ساعت 4...
 

خاطره بازی

 

آدم ها کوله‌ باری از خاطرات خوب و بد را با خود جا به جا می‌‌ کنند
بدون اینکه واقعا بدانند با آن ها چه باید کرد
در واقع ، یادگاری‌ ها ارزشمند‌ترین دست آورد‌های زندگی‌ ما هستند ...
خاطرات را باید روی طاقچه گذاشت ، 
تا کنار شمع دانی‌‌ های نقره بدرخشند و بی‌ اختیار یاد آینه را زنده کنند
خاطرات را باید در گلدان‌ های پشت پنجره کاشت ،
تا انتظار رنگ تازه‌ ای به خود بگیرد و بازگشت ، رنگ تازه تری ...
خاطرات را باید نوشت ... آن ها را باید نوازش کرد
خاطرات نیاز به لمس مهربان انگشتان ما دارند و این را کمتر کسی‌ می‌‌داند
اصلا باید با خاطرات خوابید !
چه فرق می‌ کند صبح روی بالشت رد پای کدام اتفاق باشد ؟
همین که چشمانت را به روز باز می‌‌ کنی‌ و یادت می آید که ؛
یک وقتی‌ ، جایی‌ ، با کسی‌ که دوستش داشتی 
لحظه‌ ای به یاد ماندنی را ساخته‌ ای ...
همین آغوشت را گرم می‌‌ کند ، حتی اگر به طور دردناکی خالی‌ باشد ...

" نیکی‌ فیروزکوهی "

 

پ.ن: علی رغم تمام توصیه هایی که میشه که می گن گذشته رو باید فراموش کرد و .... پیشنهاد می کنم گاهی سراغ ایمیل هاتون برید ، مرتبشون کنید... پوشه sent ها رو برید قدیمی ترین هاشو بخونید گاهی هم trash  رو چک کنید... عجیب حال گّس و غریبی داره... کلا خاطره بازی حال عجیبی داره... از اون حال هایی که حتی نمیشه توصیفش کرد.