دو قدم اون طرف تر دیگه هیییییییییییییییییچ خبری نیست!!!



دیگه از فردا
حتی اگه دو قدم اینورتر
باز هم طوفان بشه
باد بیاد
رعد و برق بشه 
شیشه اتاق گریم بشکنه 
من بترسم.
خارک تا مترو همینقدر ترسناک باشه
جای خالیِ مجسمه وسط میدون شهر انقدر تاریک باشه
ماهِ هلال پشت ابرها قایم بشه
این 57 روز انقدر دیر بگذره
هر شب چسب روی دستم پاک نشه
از این چهار روز به بعد هم باز با نون پنیر بگذره
فکر اجرای ارسباران راحتم نذاره
مترو اکباتان تا ماشین انقدر شبها خلوت باشه
برفم از زنجیرش جدا شه
اون کیف گریم خفنه بنفش نداشته باشه 
فرصت کتاب خوندن نداشته باشم
ذلم فرشته سفیدم رو بخواد
یه عالم غر داشته باشم

دو قدم اون طرف تر دیگه هیییییییییییییییییچ خبری نیست!!!



چراغ جادو

این روزها چقدررررررررررررر به دلگرمی های روزهای دور ِ تو احتیاج دارم. تو ؛ دو قدم آنطرف تر ، زیرِ همین آسمان بی ستاره... هلالِ کبودِ ماه ی را قاب گرفته ای که من به آن چشم دوخته ام.

 

 
 

نمیشه رفته باشی تو!  نمیشه اینو باور کرد.


نمی دونم چرا این ترانه قمیشی اینجوریه... یجوری که انگار راه می افته و توی تمام رگهای آدم جریان پیدا می کنه. انقدر که گذر زمان می شه یه شوخی خنده دار.
.
.
.
همیشه آخر قصه

یکی راهی شده رفته
یکی مبهوت و یاده روزای رفته میوفته
نه اونکه میره میخواد و نه اونکه مونده میخنده.


دل بستن به سایه ها

دل بستن به سایه ها
تاوان سنگینی دارد
باید همیشه پشت به خورشید بایستی
و بدانی که آفتاب
در چه ساعتی غروب می کند.

(نیلوفر لاری پور)

پست های بلاگفا پریده.

پست های بلاگفا پریده.

اما به لطف مدیر مهربان اینجا، مطالبم ریکاوری شد. فقط مونده که دونه دونه دوباره بیارم بذارم سرجاشون. البته که خیلی زیاده و من بی حوصله تر از این حرفها. اما هر کی ندونه ، خودم که می دونم چقدر وبلاگم و دوست دارم و برام عزیزه. تک تک پست هاش تک تک روزهای زدگیمه. باهاش بزرگ شدم. حتی اگه الان برای نوشتن ، تنبل تر و بی حوصله تر از سالهای دور شده باشم.

پ.ن: جالب اینجاست دقیقا حدود دو سالی پریده که شاید باید می پرید. شاید باید بدون بیاد آوردن اون روزها ، الان؛ اینجا باشم. محکم ِ محکم. بدون هیچ حس دلتنگی. حتی نفرت....  حالا که خوب فکر می کنم شاید شااید پست های اواخر 92 تا 94 و همین دیروز ها رو هرگز انتقال ندم به اینجا.... البته شاااااااااااااااااااید....

جالب تر اینکه الان فهمیدم وبلاگ من 10 ساله شده. ده سااااااااااااال... من پیر شدم یا اون بزرگ شده؟!!!!!!!!!! چقدر حس  مبهم  از این کشف جدید سرتا سر وجودم رو گرفت  الان!   

 

 

گاهی گمان نمی کنی و می شود....

چقدر دنیا کوچیکه...
اینروزها بیشتر از هر روز دیگه ای پُرم از قدرشناسی... مبهوتِ حکمت های دومینو وارِ اون بالایی.  اتفاقات اخیر باعث شد خیلی جدی  به الان و جایگاهی که درش قرار دارم نگاه کنم.  همه چیز پی در پی...   روابط عمومی یک کار منو برای کار بعد معرفی کنه که خودش از اون کار بره بیرون. توی  کار جدید تو لحظات آخر یه مجری بیارم. تصادفا بخاطر غیبت هاش باهاش کنار بیام و بقول معروف بهش حال بدم در حالیکه خیلی بهش نیاز داشتم.  اجرا تموم شه و اون مجری سر کار بعدی باشه و طراح گریمش مجری بخواد ، اونوقت اون منو معرفی کنه...  این فقط و فقط سه تا کار آخرِ...  می گذرم از پارسال همین موقع ها... داشتم خبرهای فیس بوک رو می خوندم. چشمم به خبر یکی از کارها خورد. که چقدددددددددر دلم می خواست باشم... اما فقط دوروز مونده بود به اجراش.. یه آن از دلم گذشت....  فراموش نمی کنم. عجیب ترین اتفاق کاری زندگیم بود. یهوووو  درست همون شب ( دو روز مونده به اجرا) دعوت به کار شدم برای همون اجرااااااا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
حالا درست یکسال بعد....   دوباره همون اتفاق...   خبر کاری رو خوندم که به شدت دلم می خواست باشم. 7 بازیگر داشت. امکاااااااااان نداشت در شرایط عادی به من احتیاج داشته باشند. با بی حوصلگی خبر رو خوندم...  طراح که خانم بود، مجری هم که همون دوستِ من.
اما بی خبر از مرغ آمین و خدای مهربونِ اون بالا. تازگی ها فراموش کرده بودم که همیشه به این می نازیدم که چقدر هوامو داره... چقدر  دوستم داره...   فرداش به همون کار دعوت شدم!!!!!!!!!  به همون کاری که سالها دوست داشتم یکروز من تو گروهشون باشم و همیشه برام بعید و رویای محال بود. از همون روزهای دوری که "نیمکت" پخش می شد.

شاید مرغ آمین بهانه ای بود که یادم بیاد هنـــــــــوز حواسش به من هست ، هر چند که من گیج تر از این حرفا باشم که ببینم. آره ، مرغ آمین نشونه بود که بیشتر از  همیشه بهت ایمان بیارم ... حالا دیگه باور دارم؛ همیشه برای معجزه نیاز به عصای موسی و دریای نوح نیست.
.
.
.
گاهی گمان نمی کنی و می شود....  و می شود....   و می شود....   و می شود.... می شود که می شود
....