این روزها انگار مدام در حال تمرین خداحافظی هستم...
خداحافظی از تمام وابستگی ها و دلبستگی ها...
خداحافظی از حتی روزمرگی ها...
خداحافظی از آدمهای تلخ و شیرین زندگی...

اموز اخرین روز کاری بود. محیطی که در عین داشتن میلیون ها خاطره با تلخی ترکش کردم.
بدون خداخافظی و بدون بدرقه. حتی بدون یک خسته نباشی ساده.
احساس پوچی داشتم. انرژی و توان خودم رو سالها برای جایی خرج کرده بودم که ارزش یک خسته نباشی ، هر جا که هستی خدا به همراهت هم نداشت.
دارم آدمها رو بیشتر می شناسم. خیلی بیشتر...
وقتی سود و منفعتی برای دیگران نداری ، درست همون نقطه ای است متوجه ارزش واقعی خودت برای دیگران خواهی شد.
این رو درست دیروز پشت در واحد 19 ساختمان باران با تمام وجود حس کردم.

انگار مزه تلخ و سختِ مهاجرت آدمها رو به قدر چندین سال بزرگ تر می کنه.
قوی تر می کنه.
قدرت گرفتن تصمیمات خیلی بزرگ بهت میده. خیلی بزررررگ...
قدرت مقابله با ادمهایی رو میده که همیشه خودتو ضعیف پیششون حس می کردی.
قوی بودن رو یادت میده.

بگذریم...
که این هم گذشت . بماند به یادگار برای خاطراتم از مهرِ مهر گستر...