ّبس كن! دست بردار از اين كه فكر كني همه چيز را بايد تو درست كني
هيچكس از آينده خبر ندارد، مردي كه امروز با عجله توي مترو از تو ساعت پرسيد، شايد يك ماه بعد به نام كوچك صدا بزني. شايد دختري كه امروز با او قدم ميزني و بستني ميخوري، چند سال بعد خسته و كالسكه به دست از روبهرو به سمتت بيايد و تو سرت توي كيفت باشد و با تنه از كنارش رد شوي. شايد او برگردد تو هم برگردي يك ثانيه به هم خيره شويد و يك سال خاطره زنده شود، اصلا شايد هم او از خستگي برنگردد و به پسرش توي كالسكه خيره شود و اطمينان پيدا كند كه بيدار نشده باشد، تو هم همچنان دنبال كاغذ حساب هاي شركت توي كيف ات باشي، امروز شايد علاقه عجيب و شديدي به موهاي بلوند داشته باشي و چند سال بعد موهاي مشكي ات را با دست از جلوي صورتت كنار بزني و ظرفي كه آب كشيدي را توي ابچكان بگذاري.
هيچكس از آينده خبر ندارد [شايد امروز از اين كه ديگر نيست، از اين كه رفته است توي تاريكي هق هق كني و دو سال بعد روي نيمكتهاي پارك ملت به آمدنش از دور با لبخند نگاه كني، نزديك كه شد با خنده بگويي : باز كه دير كردي]، شايد هم همچنان توي اتاقت باشي و فكر كني حست چقدر شبيه دو سال پيش همين موقع است.
فهميدي مي خواهم چه بگويم؟ نمي خواهم بگويم همه دردها فراموش مي شود، نمي خواهم بگويم حتما زمان كسي كه امروز دوست داري را از يادت مي برد، نمي خواهم بگويم كسي كه امروز كنار توست دو سال بعد مي رود، خواستم بگويم تغيير شايد نام ديگر زندگي باشد، خواستم بگويم : بس كن! دست بردار از اين كه فكر كني همه چيز را بايد تو درست كني، دست بردار از اين که فكر كني هميشه تو مدير زندگي ات هستي ، انقدر براي فردا، براي يك سال بعد، براي آينده با فلاني، برنامه نريز و نخواه كه همه چيز همان طوري پيش برود كه مي خواهي، خواستم بگويم خيلي چيزها دست تو نيست و این اصلا چيز بدي نيست، اينطوري مي تواني با خيال راحت تري چاي ات را كنار پنجره بنوشي و مطمئن باشي زندگي هم انقدرها دست و پا چلفتي نيست، تو را مي برد آنجايي كه بايد!
پس، بهترين اهنگ و بهترين لباست را براي همين ثانيه از زندگي ات آماده كن چون هيچكس از آينده خبر ندارد.
سعیده محمدزاده