دست خدا همیشه محکمه محکم توی دستاتون :)
اینروزا خیلی فکر می کنم.. فکر اینکه چی شد که من انقدر سُست شدم. آدمی که مثل یه کوه بود و کسی چیزی از مشکلاتش نمی دونست یهو چرا ا این اتفاقات اخیر از پا دراومده؟؟؟ شاید توالی اونها و پشت سر هم بودنشون دلیل اصلیش بود. مثل یه مبارزی که تو رینگ بوکس مونده و ضربه می خوره، تا میاد بلند شه بعدی، بعدی و باز بعدی... دارم واشکافی می کنم تا بتونم شرایط و مدیریت کنم. توی این تحلیل ها به این رسیدم که اون موفع ها می نوشتم. نوشتن خیلی بهم کمک می کرد برای خوب بودنم. اما حالا خیلی فاصله گرفتم. بد نیست دواره بنویسم. حتی به زور... امروز که سر زدم اینجا ، یه کامنت دیدم که دلم رو خیلی گرم کرد... انتهاش نوشته بود: « دست خدا همیشه محکمه محکم توی دستاتون :) » چه دعای قشنگی. چقدر ته دل ادم رو گرم می کنه. الان که دارم اینو می نویسم هوا هوای دم اذانِ ...اذانِ این شبهای غریب... می دونم که اینبار هم می تونم دوباره شروع کنم. دست خدا محکمِ محکم توی دستهامه. می دونم.
پ.ن: در راستای تصمیمات جدید ، کاش می شد کاری کنم که چند نفری هرگز گذرشان به وبلاگم نیفتد و نخوانند...