منزل حافظ کنون بارگه پادشاست ؛ دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد ( سالروز حضرت حافظ )
حافظ خلوت نشین دوش به میخانه شد ...... از سر پیمان برفت با سر پیمانه شد
شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب ...... باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد
مغبچه ای می گذشت راهزن دین و دل ..... در پی آن آشنا از همه بیگانه شد
صوفی مجنون که دی جام وقدح میشکست .... دوش به یک جرعه می عاقل وفرزانه شد
آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت ..... چهره خندان شمع آفت پروانه شد
گریه شام و سحر شکر که ضایع نگشت ..... قطره باران ما گوهر یکدانه شد
نرگس ساقی بخواند آیت افسونگری ..... حلقه اوراد ما مجلس افسانه شد
منزل حافظ کنون بارگه پادشاست ..... دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد
زلف بر باد مده تا مدهي بر بادم
ناز بنياد مكن تا نكني بنيادم
مي مخور با همه كس تانخورم خون جگر
سر مكش تا نكشد سر به فلك فريادم
زلف را حلقه مكن تا مكني در بندم
طره را تاب مده تا ندهي بر بادم
يار بيگانه مشو تا نبري از خويشم
غم اغيار مخور تا نكني ناشادم
رخ بر افروز كه فارغ كني از برگ گلم
قد برافراز كه از سرو كني آزادم
شمع هر جمع مشو ور نه بسوزي ما را
ياد هر قوم مكن تا نروي از يادم
شهره شهر مشو تا ننهم سر در كوه
شور شيرين منما تا نكني فرهادم
رحم كن بر ممن مسكين و به فريادم رس
تا بخاك در آصف نرسد فريادم
حافظ از جور تو حاشا كه بگرداند روي
من از آن روز كه در بند تو ام آزادم