من هیچوقتِ هیچوقتِ هیچوقت تو اجراهایی که اینجا داشتیم از اینورِ پشت صحنه نیومدم گریم ها رو ببینم یا اصلا اجرا رو ببینم... برای من اینجا ، اینجایی که هر شب می نشینم پر از حس های دوست داشتنیه ، خودم رو اون سمت پیش خانم سرلک می بینم که با روسری بنفش کمرنگ با شوووور چشم دوخته به فرنوش و شیما... خودم رو می بینم که تا اخرین لحظه تایم تعویض گریم صحنه عروسی دنبال فرنوش می دویدم تا لبِ لبِ صحنه که موهاشو درست کنم. خودم و می بینم و تمام استرس ها و خستگی هامو می بینم... اما حالا اینجا رو می بینم و جای خالی بالِ مجسمه وسط میدون شهر... جای خالی سنگفرشِ شهر... جای خالیِ... حالا که هر روز همینجا هستم , بیشتر از هر وقت دیگه ای می فهمم دلم چقدددددر برای اون روزها تنگ شده...