ساعت 5:30 دقیقه رو نشون می ده...  بدجور بی خوابی زده به سرم.  دلم می خواد یه کاری کنم . بقول شاعر : "دست به کاری زنم که غصه سرآید"  و این حرفها.  دارم به این فکر می کنم چه بده که آدم کسی رو نداشته باشه که هر وقتی مثل الان که دلش بهانه گیر بود و بی خواب ، شماره اش رو بگیره و اون طرف خط یکی با صدای خواب آلوده آما مهربون بگه : جانم؟!!   بَده دیگه... نه؟!!!! 

واای که چقدر دنیا کوچیکه... یه روزی یه وقتی چیزهایی رو داری که یه روز یه وقت دیگه قراره حسرتشون رو بخوری که چرااااااااا نیست....   من نمی دونم ما آدمها چرا این مدلی ، داغونیم.... درست مثل همین الان...


- بیداری؟
- برای شما بله....
(چه دیالوگ کوتاه آشنایی)


شنیدم آدمها ، احمقانه ترین تصمیمات زندگیشون رو وقتی می گیرن که احساس تنهایی می کنند.....