یه روز دوست داشتنی و شاد

یه روز دوست داشتنی و شاد دیگه هم جزو خاطره ها شد.... رفت پیش خاطره های من و خودم.... خاطره های خیس خیسه بارووووووووووووونی! خاطره هایی که بوی بارون دارند و احساس سبکی.
اینروزها کمتر فرصت می شد با خودم تنها باشم. قرار بود برم نیاوران و مراسم بزرگداشت محمدعلی کشاورز. اون گوشه کناراش به خودم قول داده بودم که ایندفعه که هوا بارووووووونی هم هست ، حتما ببرمش پارک نیاوران. نشد که برم اونجا ، خواستم نمایشگاه عکس برم که اون هم تموم شده بود.... دیدم اصلا انصاف نیست ، انقدر با خودم بد قولی کنم.... دست خودم رو گرفتم و پیاده تا پارک لاله ( که یجورایی برام پرخاطره است ) رفتیم. بارون هم به شدت هر چه تمامتر می بارید و می بارید.... صدای دونه هاش که روی چتر می خورد غرق آرامشم کرده بود.... آخرین بار که انقدر از این دونه های دوست داشتنی لذت برده بودم ، همون رویای خیسه اقیانوس هند بود. چقدر خوبه که آدم گهگاه دست خودش رو بگیره و به گردش ببره ، بره حاهایی که می دونه آرومش می کنن و بهش انرژی می دن.... انقدر تنهای تنها با خودش باشه تا بدون اینکه بخواد تکلیف خودش رو با خودش روشن کنه ، فقط خوش باشه و لذت ببره ... تا به خودش بفهمونه که من حاضرم برای تو هم وقت بذارم. تو ؛ مهمترینه من هستی و هیچ کس نمی تونه این آرامش با هم بودن رو از ما بگیره....
حدود 2 ساعت زیر همون شرشر بارون از تمام قشنگی هایی که دلم می خواست برای حافظه این کلبه بارونی هم ماندگارشون کنم عکس انداختم. به هیچ چیزی ، جز اینهـــــــــــــــمه پاکی و قشنگی و طراوت فکر نکردم.... جالب اینجا بود که حتی فکرم هم جایی پر نمی کشید... راستش نمی خواست که جایی بره ! انقدر اینروزها خسته و داغون بود که بعید بود چنین غنیمت بزرگی رو از دست بده....

بعد از یه پیاده روی حســــــــــابی 3 ساعته ، وقتی مثل موش آب کشیده شده بودیم ، رفتیم و با یه شیرکاکائوی داغ از خودمون پذیرایی کردیم.... بعدش هم دستش و گرفتم و رفتیم "نیک" تا گردش امروزمون رو تکمیل کرده باشیم!

البته این وسط یه ساختمون استوانه ای و قشنگ هم بود که طبق روال همیشه پرخاطره بود.... خاطره دیدن آدمهای غریبه ، شاید آشنا ، شاید یه آدمی که هم می تونه پاییزی باشه ، هم زمستونی ! اما باروووووووووونی ، نه!!!!!!!!!! خـــــــلاصه تمام اونهایی که دلم می خواست باشند ، اما....
انقدر خوش گذشته بود که تا ساعت 6 فراموش کرده بودم اصلا نهار نخوردم....
امروز فهمیدم این گردش ها و وقت گذاشتن های دونفره ما ، کلی مزایا داره که سبکی و اینهمه شادی که الان دارم هدیه قدردانی خودم بود که به پاس وقتی که براش گذاشتم بهم هدیه داد.....


