کتاب "دریاچه شیشه ای" (مائیو بنچی)
زندگی ادامه داشت و دیدن جوانان که شب ها قایقی بر می داشتند و روی آب ها ی آرام دریاچه گردس می کردند ، در لوف گلاس عادی شده بود. استیوی و کیت جعبه کوچکی را بردند و خاکستر درون آن را بر روی آب های دریاچه پاشیدند. ماه بر فراز آسمان بود و آنها احساس اندوه نمی کردند... در خقیقت این خاکسپاری لنا نبود. ( بخشی از متن کتاب )

دریاچه شیشه ای / مائیو بنچی / ترجمه : قدسی گلریز / نشر روزگار / 984 صفحه / ( متن کامل سه جلد در یک کتاب ، چاپ نهم ، 9800 تومان )
خلاصه : داستان روایت زندگی زنی به نام هلن مک ماهون است که به همراه همسرش " مارتین " و دخترش "کیت" و پسرش " امت" در دهکده ای به نام لوف گلاس در حوالی دوبلین زندگی می کنند. هلن در جوانی عاشق " لوئیس" بوده که او را ترک کرده و هلن به اصرار مارتین با وی زندگی بدون عشق راشروع می کند و به زادگاه او کنار دریاچه می رود. پس از چندین سال یکشب هلن ناپدید می شود و قایقی وارونه بر روی آبهای دریاچه شیشه به چشم می خورد و تمام اهالی به گمان خودکشی هلن به جستجوی دریاچه می پردازند. در این بین کیت نامه ای خطاب به مارتین در اتاق پدرش پیدا می کند و قبل از اینکه کسی بفهمد ، به خیال اینکه نامه خداحافظی مادرش برای خودکشی است، نامه را بدون اینکه بخواند می سوزاند تا مادرش برسم آنان که خوکشی کرده اند بدون مراسم و دعا دفن نشود و همواره در گورستان مسیحیان با احترام از او یاد شود. از آن سو.....
مدتیه افتادم روی دور خوندن ادبیات کلاسیک جهان ، خصوصا انگلستان و بینـــــــــــهایت لذت می برم. از آغاز تا پایانشون مسحور کننده هستند و هیچ جای کار نمی لنگه. اما " دریاچه شیشه ای " یکی از جذابترین کتابهایی بود که تا بحال خوندم. هنوز هم باورم نمی شه اما دیروز بی وقفه حدود 600 صفحه از کتاب رو خوندم و طبیعتا از کار و زندگی هم افتادم. گاهی کتابهایی هستند که آدم دوست نداره تموم بشن و دلش می خواد کم کم بخونه تا مزه شیرینش تا مدتها حس بشه ، اینم از همونها بود. اما کشش داستانیش باعث شد متاسفانه دوروزه تموم بشه. همیشه کتابهایی که شکل تصویری توی ذهنم پیدا می کنند رو دوست داشتم. به محض اینکه کتاب رو می بستم تمام صفحاتی که خونده بودم به شکل تصویر جلوی چشمام رژه می رفتند. درست انگار فیلم " دریاچه شیشه ای " رو دیده باشم. شخصیتها رو می دیدم و حتی با لحن کلامشون آشنا شده بودم. شرح جزبه جز مسائل داستان توسط نویسنده که به گونه ای کاملا جذاب بیان شده بود باعث چنین حالتی بود. ( از شکل و آرایش مو کیت و کلایو و لنا بگیر تا لباسی که کیت در جشن سال نو پوشید و یا لباس لنا وقتی مارتین رو در ماه عسل می دید.... حتی کاعذ دیواری که فراربود تعویض بشه و کاغذ دیواری جدید... تمام فضای هتل سانترال هنگام جشن سال نو... رقص سال نو کیت و استیو.... حتی چهره لوئیس و استیو و فیلیپ... اشکهای هلن شب جشن سال نو کنار دریاچه ، مهربانی مورا و تشخص مارتین.... ) روایت ساده داستان به طرز شگفت آوری خواننده رو به دنیال خودش می کشونه. وقتی کتاب تموم شد ، باور نمی کردم به این زودی 984 صفحه تموم شده باشه. نویسنده قدرت بسیاری در شخصیت پردازی و فضا سازی داشت. و بسیار بسیار متبحر در نشان دادن تمامی احساسات و عواطف و تفکرات شخصیتهای اصلی و حتی فرعی ترین شخصیتها ) بقول روزنامه Sunday tims ، گویی در کافه ای دلخواه با دوستی صمیمی نشسته ای ، آرنج هایت را روی میز گذاشته ، به جلو خم شده وبا اشتیاق تمام سرگرم گفتگو درباره اخبار مهم و مورد علاقه ات هستی..... ترجمه خانم قدسی گلریز یکی دیگر از عوامل هیجان این کتاب می تونه باشه. درست و روان و به جا.... همینطور ویراستاری دلنشین کتاب ، که ظاهرا ویراستاری مجدد در نسخه ای صورت گرفته که هر سه جلد تبدیل به یک جلد شده اند. آشنایی خواننده با تفاوت فرهنگی و زبانی در دو کشور ایرلند و انگلستان در همان جزئیات موشکافانه نویسنده بخوبی صورت می گرفت و اما پایان غافلگیر کننده کتاب. درست برخلاف اون چیزی بود که از بخشهای پایانی کتاب انتظار داشتم . خلاصه اینکه تجربه پر شور و حیرت آور خوندن این کتاب هرگز از ذهنم پاک نمی شه....
کتابشناسی نویسنده در ادامه مطلب